الشيخ المنتظري
371
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
باغ است و ميوه متأخّر از احداث باغ است . خداوند غايتى ندارد ; به اين معنا كه همه عالم متوجّه الى الله است ولى خداوند متوجّه چيزى نيست ، براى اين كه چيزى بالاتر از خدا نيست . عجز انسان از درك ذات پروردگار « لاَتَقَعُ الاَْوْهَامُ لَهُ عَلَى صِفَة ، وَلاَتَقْعُدُ الْقُلوُبُ مِنْهُ عَلَى كَيْفِيَّة ، وَلاَتَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَالتَّبْعِيضُ ، وَلاَتُحِيطُ بِهِ الاَْبْصَارُ وَالْقُلُوبُ » ( وهمها به هيچ يك از صفات او نمىرسند ، و دلها چگونگى ذاتش را نمىيابند ، تجزيه و تبعيض در او راه ندارد ، و چشمها و دلها بر او احاطه پيدا نمىكنند . ) عقلها و قواى تخيّلى ما سوى الله محدودند و نمىتوانند بر ذات و صفات خدايى كه غير محدود است احاطه پيدا كنند . « لاتقع الاوهام له على صفة » صفات خداوند عين ذات اوست و واهمه هاى ما بر صفات او احاطه پيدا نمىكند . « و لاتقعد القلوب منه على كيفيّة » ، در كلمه « لاتقعد » دو نقل وجود دارد : يكى همين « لاتقعد » است كه در نهج البلاغه عبده ذكر شده ، و ديگرى « لاتعقد » است كه در برخى نسخه هاى ديگر است ; اگر « لاتقعد » صحيح باشد كنايه است ، يعنى نمىنشيند دلها از خدا بر يك كيفيّتى ; مقصود اين است كه دلها يك كيفيّتى را براى خدا درك نمىكنند ; و اگر « لاتعقد » صحيح باشد ، به اين معناست كه يك كيفيّتى از خدا بر دلها بسته نمىشود ; به هرحال معنا يكى است و مىخواهد بگويد : دلها نمىتوانند كيفيّتى را براى خدا تصوّر كنند . « و لاتناله التّجزئة و التّبعيض » خداوند تجزيه و تبعيض پذير نيست ، جسم نيست تا بتوان آن را تجزيه و تقسيم نمود . نه تجزيه خارجى دارد ، براى اين كه جسم نيست ، و نه تجزيه عقلى ، براى اين كه خدا مركّب از جنس و فصل هم نيست . « و لاتحيط به الابصار و القلوب » چشمها و قلوب هم به خداوند احاطه